پارت چهل و سوم از کتاب سه شنبه ها با موری
هفتمین سه شنبه
موضوع بحث: ترس از پیری
گوش کن! باید متوجه این نکته باشی. همه جوان ها باید متوجه این نکته باشند. اگر همیشه در حال جنگ و دعوا با مقوله ی پیری باشید، همیشه هم غمگین و ناراضی خواهید خواهید بود، چون در هر صورت پیری از راه خواهد رسید. و میچ؟» صدایش را پایین تر آورد. « واقعیت این است که بلاخره خواهی مرد.» سرم را به نشانه فهم مطلب تکان دادم. « اهمیتی ندارد که به خودت چه می گویی.» « می دانم.» گفت: « بلاخره خواهی مرد، اما امیدوارم سال های زیادی زندگی کنی.» موری آرام و آسوده چشم بر هم گذاشت. «میچ، داری به چی فکر می کنی؟» پیش از پاسخ دادن مکث کردم؛ بعد گفتم:« همه ی اینها درست، اما در شگفتم چگونه به افراد جوان و سالم حسادت نمی کنی؟» « اوه، به نظرم حسادت می کنم. به کسانی که به باشگاه های بدن سازی و استخر و سالن رقص می روند غبطه می خورم. به ویژه رقص. اجازه می دهم که حسادت تمام وجودم را در بر بگیرد، اما فقط احساسش می کنم، بعد اجازه می دهم برود؛ رهایش می کنم. آنچه درباره ی رهاسازی گفتم به خاطر داری؟ بگذار برود، رهایش کن. به خودت بگو این فقـــــــــــــــــط حســــــــــــــــــــــــــــــادت است. حالا می خواهم از این احساس جدا شوم. و از آن دور شو.» چگونه جلوی خودت را می گیری که حسادت نکنی؟.... به...... «به چه؟» «به من» لبخند زد. « میچ، امکان ندارد پیرها به جوان ها حسادت نکنند. مهم این است که تو بپذیری کی و چی هستی و از چیزی که هستی لذت ببری. الان برایت این شرایط مهیا شده که سی سالگی ات را بگذرانی. من سی سالگی ام را گذراندم و حالا باید هفتاد و هشت سالگی ام را سپری کنم.
باید بفهمی الان و در این سن چگونه می توانی از زندگی ات لذت ببری
؛ باید زیبایی زندگی الانت را بیابی. بازگشت به گذشته فقط تو را به رقابت و مقایسه وا می دارد. و سن و سال به هیچ وجه مقوله ای رقابتی نیست.» موری بازدمش را بیرون داد و نگاهش را پایین تر آورد. « واقعیت این است که بخشی از وجودم چند سن گوناگون دارد: سه ساله ام، پنج ساله ام، سی و هفت ساله ام، پنجاه ساله ام...من همه ی این سن ها را گذرانده ام و می دانم این حالت شبیه چیست. اگر شرایط ایجاب کند، پیرمرد عاقلی می شوم و از این کار لذت می برم. به همه ی سن های من فکر کن! با وجود سن واقعی ام، انسانی همه سن و سال هستم. این موضوع را درک می کنی؟» سرم را به نشانه ی فهم مطلب تکان دادم. « چگونه می توانم به سن تو حسادت بورزم، در حالی که خودم آن را گذرانده ام؟»
کتابخانه https://eitaa.com/ketabKhani3gol
برچسب:
نویسنده: علی کوشکی